شیــل

یادداشت‌های حسن علیزاده شیل‌سر

۱۸ مطلب با موضوع «فرهنگ و هنر» ثبت شده است

شور زندگی: روایتی از عشق، رنج و هنر ونسان ون‌گوگ

حدود سه سال پیش بود که کتاب «شور زندگی؛ ماجرای زندگی ونسان ون‌گوگ» اثر ایروینگ استون را از قفسه‌اش در کتابخانه برداشتم تا مطالعه کنم؛ کتاب سخت پیش می‌رفت و هیجانی در من ایجاد نمی‌کرد؛ در این بین ایرادات ویراستاری و ترجمه هم مزید بر علت شده بود. کتاب را کنار گذاشتم ... زمان گذشت تا همین یکی دو ماه پیش که مجدد از کنج امنش بیرون آوردم! با تجربه‌ای که از مطالعه‌ی قبلی داشتم، این بار سرسختی بیشتری برای خواندنشم به خرج دادم، ده بیست صفحه را سریع جلو رفتم، تا صفحه پنجاه و شصت و باز هم وقفه‌ای کوتاه ایجاد شد. پس از دو سه هفته مجدد ادامه دادم و این بار دیگر روایت داستانی شکل گرفته بود و این خود داستان بود که خواننده را به دنبالش می‌کشید. یک سوم پایانی کتاب را در عرض دو روز خواندم، زیبا بود، حظ بردم، غمگین شدم ولی به آن شوری که از لابه‌لای داستان به بیرون می‌سرید می‌ارزید.

  • ۰ نظر
    • جمعه ۲۶ بهمن ۱۴۰۳

    صبحانه با زرافه‌ها

    ارنست همینگوی جوان که در یکی از نبردهای جنگ جهانی اول به‌واسطه‌ی انفجار یک خمپاره شدیداً مجروح شده بود، در نامه‌ای به خانواده‌اش نوشت: «مرگ اتفاق بسیار ساده‌ای است؛ به مرگ چشم دوختم و حالا واقعاً می‌دانم اگر مرده بودم، برایم چیز خیلی ساده‌ای بود. آسان‌ترین چیزی که تا حالا تجربه کرده‌ام».۱

    موضوع مرگ همواره چالش برانگیز ولی جذاب بوده است، چه در میان فلاسفه و چه هنرمندان یا نویسندگان. سروش صحت نیز به‌عنوان نویسنده و کارگردانی خوش قریحه و زیرک در کنار ایمان صفایی در آثارشان چه تلویزیونی و چه سینمایی، با موضوع مرگ دست و پنجه نرم کرده‌اند؛ مرگ برای «صحت و صفا» گاه دستمایه طنز بوده و گاه نقد فرهنگ عامه و در این راه از نشاندن یک رأس گاو جلوی دوربین به‌عنوان مخاطب یا در کنار جاده در هیبت دانای کل ابایی نداشته، اولی در فیلم «جهان با من برقص» و دومی در جدیدترین اثرشان «صبحانه با زرافه‌ها».

  • ۰ نظر
    • جمعه ۹ آذر ۱۴۰۳

    از دختر سروان تا دفتر کناری و ناگهان نهنگ

    روزها و شب‌هایی که همراه با اضطراب جنگ و بمب و موشک بود، به کتاب و فیلم پناه بردم. در جست‌وجوی روایت‌هایی سرراست و بدون پیچیدگی، «شاهزاده و گدا» نوشته‌ی مارک تواین و «دختر سروان» نوشته‌ی الکساندر پوشکین را برای خواندن انتخاب کردم. داستان هر دویشان لذت‌بخش بود، خط به خط شاهزاده و گدا را که می‌خواندم صحنه‌های کارتون معروفش در ذهنم مجسم می‌شد. دختر سروان هم داستان نجیب زاده‌ای روس است که به اصرار پدر به دورترین نقطه‌ی مرزی برای خدمت در ارتش فرستاده می‌شود و آنجا عاشق دختر فرمانده‌اش می‌شود.

  • ۲ نظر
    • پنجشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۳

    یک کتاب و چند فیلم

    با آنکه در سال جدید ترجیحم آن بوده که هر هفته یا کمینه دو هفته یک بار مطلب بنویسم، از آخرین یادداشت وبلاگی‌ام یک ماه می‌گذرد؛ البته در این مدت مشغله‌ها و پاره‌ای بلاتکلیفی‌ها را بهانه کردم تا هم فیلم ببینم، هم کتاب و مجله بخوانم بلکه ذهنم لختی آرام بگیرد، ذهن که آزاد نباشد دست به قلم نمی‌رود، هر چند سوژه‌های زیادی دور و برش پرواز کنند! در این یادداشت چند تا از فیلم‌هایی را که دیدم و کتاب‌هایی را که خواندم معرفی می‌کنم، باشد تا مفید واقع شود!

  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۲ مرداد ۱۴۰۳

    زخم کاری، ملغمه‌ای از ضعف و کاستی‌ها

    برای زخم کاری در همچنان بر همان پاشنه‌ی ضعیف تا خیلی ضعیف می‌چرخد، ملغمه‌ای از رفتارها و سیر وقایعی غیرمنطقی که ادعای اقتباس از نمایش‌نامه شاه لیر هم نمی‌تواند بر آن ضعف‌ها پرده بپوشاند! سه قسمت از فصل سوم زخم کاری را دیده‌ام، البته دو قسمت و نیم چون واقعا نتوانستم تا پایان قسمت سوم تحملش کنم! این سریال جدای از ضعف‌های ساختاری که داشته و دارد از میل مفرط به متفاوت دیده شدن و غرور کاذب در شیک جلوه دادن افاضاتش هم رنج می‌برد؛ امری که بازی‌های بالماسکه‌ای یا سیر غیرمنطقی حوادث را به درجه‌ی دوم اهمیت هل داده است!

  • ۱ نظر
    • دوشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۳

    همین چیزهای دم دستی، همین روزمرگی‌ها

    بعضی سکانس‌ها هستند که حتی پس از پایان فیلم، حس و حال عمیق‌شان تا مدت‌ها با شما باقی می‌ماند، صحنه‌هایش در ناخودآگاهتان ثبت می‌شوند و هر از گاهی در ذهن‌تان مرورشان می‌کنید. نمی‌دانم فیلم جاذبه (Gravity 2013) را دیده‌اید یا خیر، فیلمی به کارگردانی آلفونسو کارون، با بازی جرج کلونی و ساندرا بولاک؛ نمی‌خواهم درباره‌ی فیلم یا نقدهایش بنویسم بلکه فقط می‌خواهم از حس عمیق تنهایی در یکی از صحنه‌هایش بگویم.

  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳

    زخم کاری، نوسان میان بد و خیلی بد

    منطقی این بود که وقتی از زخم کاری بخواهم بنویسم از نکات مثبت سینمای محمدحسین مهدویان شروع کنم. از ایستاده در غبار تا ماجرای نیمروز، از سبک خاصش در فیلمبرداری تا عشقی که به قهرمانانش دارد؛ ولی شوربختانه زخم کاری مهدویان بر جان بیننده‌ای می‌نشیند که توقعش از او بیش از این‌هاست. وقتی از زخم کاری می‌نویسم لاجرم باید از ضعف مهدویان در دل‌بستگی مفرط به قهرمان روایت‌هایش بنویسم. چه آن فرد موسی باشد در لاتاری و چه مالک در زخم کاری. این دل‌بستگی مهدویان تا بدان جا پیش رود که از شخصیتی فاسد یک قهرمان بسازد و مرگی اسطوره‌ای برایش رقم بزند؛ و ای کاش کار به همین جا ختم می‌شد! مهدویان آن‌قدر دل‌بسته‌ی قهرمان فاسدش می‌شود که او را از گور بر می‌خیزاند تا فصلی جدید را به وی هدیه کند!

  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲

    ابری به دشت خاطره می‌بارد

    «به سراغش رفتم. خانه‌ی سه‌طبقه‌ی خاکستری رنگ، در محله‌ای که خوب نمی‌شناسمش، واقع در شهری که بیش از هر شهر دیگری برایم آشناست؛ تهران. نزدیک خانه که رسیدم او زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت از طبقه‌ی سوم سرش را بیرون آورده بود و با لبخند، آمدنم را تماشا می‌کرد. در را برایم زد، وارد شدم. آهسته‌تر از همیشه از پله‌ها بالا رفتم تا بیشتر به نگرانی‌ام از روند کتابش فکر کنم. چطور می‌خواهم زندگی‌اش را بنویسم؟ آیا این‌طور شروع خواهم کرد؟

    «در ۱۹ دی‌ماه سرد زمستانی سال ۱۳۱۹ در بروجرد، جان بی‌تابی به دنیا آمد؛ محمدابراهیم جعفری ...»

    و این آغاز روایتی است از زندگی محمدابراهیم جعفری، نقاش و شاعر معاصر ایرانی (۱۳۱۹–۱۸ فروردین ۱۳۹۷) در کتابی با نام «ابری به دشت خاطره می‌بارد» نوشته‌ی پرستو رجائی.

    کتاب روایتی است شیرین از کودکی تا بزرگسا‌لی مرحوم جعفری، از علاقه‌اش به بازیگری و تئاتر تا دل‌بستگی‌اش به رنگ‌ها، از آوازخوانی‌هایش در کوچه‌باغ‌ها و دل‌باختنش به دختری در همان نزدیکی‌ها تا شاعرانگی‌هایش؛ ولی «ابری به دشت خاطره می‌بارد» تنها روایت زندگی محمدابراهیم نیست، بازخوانی دوران اوج و شکوفایی هنر معاصر ایران در دهه‌ی چهل خورشیدی نیز هست. در داستان زندگی محمدابراهیم از بزرگانی چون حسین کاظمی۱، هوشنگ سیحون۲ و محسن وزیری مقدم۳ نیز می‌خوانیم. از مقاومتی که سنت‌گرایان مقابل مدرنیست‌ها داشتند و از کج‌سلیقگی‌هایی که باعث شد هنرمندانی جلای وطن کنند.

  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

    تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن

    خاطرم هست تابستان که می‌شد، کوچه‌ها و محله‌ها پر بود از سروصدای بچه‌ها. بازی‌های جور و واجور، از هفت سنگ گرفته تا وسطی و لِی لِی، گل کوچیک که جای خود داشت. لذت خرید دوچرخه‌ی نو و «تیمار» هر روزه‌اش هم‌زمان می‌شد با دیدن سریال‌هایی چون سیلاس و مشکی؛ ولی امروزه روز چه؟ کرونا بهانه‌ای شد تا کودکان‌مان را بیش از پیش به خانه‌نشینی‌ها عادت دهیم. ترس از عدم امنیتی را که در بزرگ‌سالی نصیب‌مان شده بود، به دوش نحیف فرزندان‌مان انداختیم تا به خیال خود به مانند ما «عقب نمانند»! می‌خواستیم کودکانی تحویل جامعه بدهیم که پیش از زمان خودشان فکر کنند و بزرگ رفتار کنند، ما فکر بزرگ را با ترس و رفتار درست را با نگرانی‌ها قاطی کردیم و معجونی ساختیم که دستاوردش شده خمودگی، افسردگی و البته بی‌تجربگی کودکان‌مان.

  • ۱ نظر
    • جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰

    فقط و فقط قتل‌های در آپارتمان

    با وقوع مرگی مشکوک به خودکشی در یک آپارتمان مسکونی، سه نفر از اعضای آپارتمان به گمان اینکه قتلی رخ داده، در پی جست‌وجوی سرنخ‌ها برای یافتن قاتل برمی‌آیند. این سه نفر شامل دو مرد مسن و یک دختر جوانْ می‌خواهند تحقیقات‌شان را در قالب پادکست به گوش دیگران برسانند، نام این مجموعه پادکست را هم «فقط قتل‌های در آپارتمان» می‌گذارند؛ البته در شروعِ کارْ پادکست‌شان دنبال کننده‌ی چندانی ندارد، نهایت ده پانزده نفر، نه بیشتر!

  • ۱ نظر
    • سه شنبه ۷ دی ۱۴۰۰