شیــل

یادداشت‌های حسن علیزاده شیل‌سر

در اهمیت پیوندهای روزانه

روزی روزگاری در وبلاگستان، مطالب خوب را از پیوندهای روزانه‌ای که در گوشه وکنار وبلاگ‌ها وجود داشت، پیدا می‌کردیم. مطلب جدید را می‌خواندیم و پس از گشت‌وگذاری در آن‌جا اگر خوشمان می‌آمد، بوکمارکش می‌کردیم. حرفه‌ای‌تر‌ها هم به جای بوکمارک کردن فید آن وبلاگ را در گودر (گوگل ریدر) قرار می‌داند تا هر زمان به روز شد مطلع شوند. در واقع پیوندهای روزانه چندین و چند منفعت داشت از جمله:

  • ۰ نظر
    • جمعه ۳ آذر ۱۴۰۲

    زخم کاری، نوسان میان بد و خیلی بد

    منطقی این بود که وقتی از زخم کاری بخواهم بنویسم از نکات مثبت سینمای محمدحسین مهدویان شروع کنم. از ایستاده در غبار تا ماجرای نیمروز، از سبک خاصش در فیلمبرداری تا عشقی که به قهرمانانش دارد؛ ولی شوربختانه زخم کاری مهدویان بر جان بیننده‌ای می‌نشیند که توقعش از او بیش از این‌هاست. وقتی از زخم کاری می‌نویسم لاجرم باید از ضعف مهدویان در دل‌بستگی مفرط به قهرمان روایت‌هایش بنویسم. چه آن فرد موسی باشد در لاتاری و چه مالک در زخم کاری. این دل‌بستگی مهدویان تا بدان جا پیش رود که از شخصیتی فاسد یک قهرمان بسازد و مرگی اسطوره‌ای برایش رقم بزند؛ و ای کاش کار به همین جا ختم می‌شد! مهدویان آن‌قدر دل‌بسته‌ی قهرمان فاسدش می‌شود که او را از گور بر می‌خیزاند تا فصلی جدید را به وی هدیه کند!

  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲

    چرا نباید سعی کنیم که خوشبخت باشیم؟

    آیا کسی هم هست که نخواهد شاد باشد؟ با در نظر گرفتنِ همه‌یِ جوانب، شاید فکر کنید که خوشبختی مهم‌تر از هر مسئله‌ای و دلیلِ هر کاری است که انجام می‌دهیم، این ایده به دورانِ باستان باز می‌گردد. به گفته‌یِ ارسطو، فیلسوف نامیِ یونانی، هر آن‌چه را که در زندگی دنبال می‌کنیم، به مانند نیک‌نامی، لذت، خردمندی یا فضیلت، به خاطرِ خوشبختی بر می‌گزینیم؛ زیرا خوشبختی هدفِ هر گونه رفتاری است. حتی پیرامون این هدفِ همه‌جانبه، صنعتی چند میلیارد دلاری هم به وجود آورده‌ایم: خودیاری!

  • ۰ نظر
    • شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۲

    مغازه خودکشی

    وقتی به اتاق‌خوابش برگشت، زنش به بالشت تکیه داده بود و مجله می‌خواند. زن پرسید: «کی بود؟»«نمی‌دونم. یه بیچاره‌ای که تفنگش گلوله نداشت. چیزی رو که دنبالش بود از توی جعبه‌ی مهمات پیدا کردم و بهش دادم. دیگه می‌تونه مغزش رو بترکونه. داری چی می‌خونی؟»«آمار پارساله؛ هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر می‌شه. باورنکردنیه«آره همین‌طوره. چقدر آدم هست که می‌خوان راحت بشن و موفق نمی‌شن خوشبختانه ما واسه این کار این‌جاییم.  چراغ رو خاموش کن عزیزم.»

  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲

    سندرم کشتن پیغام‌رسان

    خیلی جدی برگشت و بهش گفت: «تو دیگه هیچ خبری برام نیار؛ ماجرا ازین قرار بود که این همکار بخت برگشته‌مان یکی دو باری در نقش سق سیاه ظاهر شده و خیلی اتفاقی هر بار حامل اخبار بدی برای این یکی همکارمان بود. با دیدن گفت‌وگو یاد پدیده‌ی سندرم کشتن پیغام‌رسان افتادم که به موضوع انحراف ارتباطی به‌عنوان یکی از غلط‌های شناختی هم مشهور است. در این‌جا قسمتی از کتاب «هنر شفاف اندیشیدن»۱ را که در همین باره است، بازنشر می‌کنم:

  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۲

    مثل خون در رگ‌های من

    حدود یک ماهی می‌شد که در کشوی میز کارم جا خوش کرده بود، هر از گاهی تورقی می‌زدم ولی خیلی جذابیتی برایم نداشت. تا به امروز که فرصتی دست داد و با فراغ بال تمامش را خواندم. «مثل خون در رگ‌های من» تعدادی از نامه‌های احمد شاملوست به معشوقه‌اش آیدا سرکیسیان که پانزده سال پس از مرگ این شاعر جریان‌ساز با اجازه‌ی همسرش آیدا منتشر شد. جنبه‌ی احساسی نامه‌های نخست بیش از بقیه است و هر چه زمان می‌گذرد به گرمی هم‌دلانه و ماندگارتری پهلو می‌زند. از لابه‌لای نامه‌ها، گلایه‌های شاعر از ازدواج قبلی‌اش و افسوس بابت چند دهه عمر بدون شور زندگی و همراه با انبوهی از غم‌ها و حضور آیدا به مثابه نور امیدبخشی در آن وانفسا قابل مشاهده است.

  • ۱ نظر
    • شنبه ۴ شهریور ۱۴۰۲

    از یاد رفته‌ها؛ نارنجی

    دهه هشتاد مثل حالا نبود که از هر گوشه و کناری یک وب‌سایت یا صفحه و کانال بخواهد درباره‌ی فناوری بنویسد، شبکه‌های اجتماعی که آن‌چنان فعال نبودند، فیسبوک تازه داشت «فیسبوک» می‌شد! مای اسپیسی بود که ایرانی‌ها خیلی درش فعال نبودند. از اینستا و توییتر یا تلگرام و دیگر پیام‌رسان‌ها هم خبری نبود. اصولاً اینترنت دایل آپ که این قر و قمیش‌ها نمی‌شناخت! یک یاهو ۳۶۰ بود و یاهو مسنجر؛ و البته کلوپ دات کامی که آن هم با کج‌سلیقگی‌های مسئولین خدابیامرز شد. برای مایی که تشنه دانستن از فناوری‌های نو بودیم، تک و توک وب‌سایت‌هایی فعال بودند. با یک پزشک از همان سال‌ها آشنا شدم، نارنجی، وین‌بتا و وبلاگینا از دیگر سایت‌هایی بود که منبع خوبی برای مطالعه و کسب آگاهی بودند.

  • ۲ نظر
    • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۲

    نقطه سر خط

    از آخرین نوشته‌ام در این وبلاگ بیش از یک سال می‌گذرد و در این مدت چه ها که بر ما نگذشت. شاید همه چیز از مرگ مهسا (ژینا) امینی آغاز شد ولی ساده‌انگاری است چنین تصوری. همه چیز هیچ وقت از یک نقطه شروع نمی‌شود بلکه از مدت‌ها پیش و قطره قطره و نقطه به نقطه جمع می‌شوند تا در جایی و زمانی سرریز شود. حوادث جوامع هیچ‌گاه تک علتی نیستند. در زمانه‌ای پر هیاهو و سیاه و سفید سخت می‌توان به اعتدال اندیشید که لازمه‌ی نوشتن است. اعتدال در میانه‌ی هیاهوها رنگ می‌بازد و قلم ناتوان نویسنده را هر بار به سمتی هل می‌دهد تا جایی که سکوت حاکم می‌شود.

  • ۱ نظر
    • جمعه ۱۳ مرداد ۱۴۰۲

    ابری به دشت خاطره می‌بارد

    «به سراغش رفتم. خانه‌ی سه‌طبقه‌ی خاکستری رنگ، در محله‌ای که خوب نمی‌شناسمش، واقع در شهری که بیش از هر شهر دیگری برایم آشناست؛ تهران. نزدیک خانه که رسیدم او زودتر از آنچه انتظارش می‌رفت از طبقه‌ی سوم سرش را بیرون آورده بود و با لبخند، آمدنم را تماشا می‌کرد. در را برایم زد، وارد شدم. آهسته‌تر از همیشه از پله‌ها بالا رفتم تا بیشتر به نگرانی‌ام از روند کتابش فکر کنم. چطور می‌خواهم زندگی‌اش را بنویسم؟ آیا این‌طور شروع خواهم کرد؟

    در ۱۹ دی‌ماه سرد زمستانی سال ۱۳۱۹ در بروجرد، جان بی‌تابی به دنیا آمد؛ محمدابراهیم جعفری ...»

    و این آغاز روایتی است از زندگی محمدابراهیم جعفری، نقاش و شاعر معاصر ایرانی (۱۳۱۹–۱۸ فروردین ۱۳۹۷) در کتابی با نام «ابری به دشت خاطره می‌بارد» نوشته‌ی پرستو رجائی.

  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰

    راه‌آهن زیرزمینی

    چندی پیش مستندی از بی‌بی‌سی می‌دیدم با موضوع ربودن رنگین‌پوستان آفریقایی و انتقال‌شان به ایالات متحده به‌منظور کار در مزارع پنبه و بردگی! این مستند تنها گوشه‌ای از تجارت کثیف برده را به نمایش می‌گذاشت. اینکه چطور رنگین‌پوستان را در طبقات زیرین کشتی‌های تجارت برده جای می‌دادند و کمترین مقاومتی از سوی ایشان با سخت‌ترین تنبیه‌ها مواجه می‌شد. اینکه چطور اعضای یک خانواده از هم جدا و هر یک در «بازارهای» گوناگون بردگی به فروش گذاشته می‌شدند. چوب حراجی که بر سر هر کدام ایشان فرود می‌آمد تا در نهایت از مزرعه یا خانه‌ای سر در آورده و باقی عمرشان را به کار و کار و کار بگذرانند.

  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۲۴ بهمن ۱۴۰۰